سيد محمد باقر برقعى
496
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بىتابتر مىشد از او مادر ، چو مىديد * سودى ندارد نغمههاى لاىلايش بيگانگى مىكرد در ديدار ياران * چشمان گريان و نگاه آشنايش هركس كه مىخواندش به آهنگ محبّت * كمتر نمىشد گريهء بىانتهايش ازبس ز دستِ بىقرارى دست و پا زد * قنداقه كوچك شد به پاى رهگشايش در انتظار ديگرى با اشك خونين * مىگشت دنبال صدايى چشمهايش * ناگه شنيد آواى جانبخش پدر را * « هل من معين » نينوايى در نوايش آرامشى با جسم و جانش آشنا شد * شوق وصال دوست بود و التجايش لبخند شادى در نگاهش موج مىزد * وقتى كه در دست پدر دادند جايش در آفتاب گرم عاشوراى خونين * شد سينهء خورشيد تابان اتّكايش كودك ، ولى آموزگار مُلك هستى * اصغر ، ولى اكبر حديث ماسوايش لبتشنه ، امّا تشنهء بحر شهادت * صد چشمه زمزم آستينبوس منايش كوچكترين سرباز ، امّا در نهايت * تاريخِ حجّت شرمسارِ ادعايش از همرهان تا او نماند در ره عشق * فرياد رفتن داشت آواى صلايش زير گلويش طعنه بر گلبرگ مىزد * ذوق شكفتن زنده مىشد در هوايش تا با مرادِ خويش همراهى نمايد * بالوپَر پرواز او شد دست پايش وقتى كه گُل زخم گلويش جلوهگر شد * رنگ شفق هم گشت گلگون در رثايش جوانى در رهگذر عمر ، چه زيباست جوانى ! * شيرينى يكلحظهء رؤياست جوانى با گوهر دندان و لب لعل فروزان * در خانهء دل شاخهء طوباست جوانى شادى اگر انگيزهء طفليست به بازى * شوريست كه با عشق همآواست جوانى مفهوم سرافرازى و از خويش گذشتن * معناى جنون ، شوق تمنّاست جوانى هر مجلس انسى كه نمايانگر شاديست * فرياد برآرد كه همينجاست جوانى